یکشنبه 11شهریور1397
تعطیلات تشویقی ما بعد المپیاد بسته به نظر ما و البته ریاست محترم دانشکده به هفته آخر مرداد موکول شد و جمیع عوامل رهسپار شمال شدیم. هوا بس بارانی و دل انگیز و خاطرات خوبی برای گل های ما رقم خوردو البته بنده که مدتی در کنار و مادر پدر عزیزم بودم و کمی به کارهای منزل مادرجان رسیدم. شروع سفر رو با جاده فیروزکوه شروع کردیم و جایتان خالی ناهار را بعد اندکی زمان که قرار بود به اکبر جوجه بابل سر بزنیم بالاخره طلسمش شکست و با بچه ها کلی لمباندیم و صد البته جایتان خالی.
روزهای شمال پر بود از باران و تنها یک روز کنار دریا بچه ها تونستن شن بازی کنن. و البته بیشتر زمان رو در حیاط بابا حاجی اینا پلاس بودن به ادبیاتی. بعد مدتها من با دوستان قدیمی دبیرستان در منزل یکی از آنها قرار گذاشتیم و بعد بیست سال همو دیدیم. روزی بود پر از باران و انگار آسمان هر چه داشت بر زمین میریخت. بنده خدا دوستم از بابل فقط بخاطر من اومد و من رو کلی شرمنده کرد. و البته تنها دخترک رو بردم و جالب اینکه دختر دوستم با اینکه ازش کوچکتر بود خیلی باهاش امری برخورد می کرد و البته آویسا خانم هم بخاطر من گذشت می کردن .
بعد برگشت از سفر وسایل اتاق بچه ها رو آوردن و چیدیم و اونا کلی ذوق کردن. تجربه وسایل جدید طوری بود که آویسا همش می گفت " مامان ! کی شب میشه برم بخوابم". یا اینکه "من خوابم میاد "
حرفای شیرین دختر پسری
علی: مامانی من را بشور/چرا من پسرم؟/ برای اینکه شما خیلی مهربون هستی.
باباش در حال صحبت بود که علی یهویی: بابایی لطفا صحبت نکن میخوام نماز بخونم حواسم پرت میشه.
- علی: من هر کی کار بد کنه میبخشمش شما هم اگه من کار بد کردم من رو ببخش.
- علی : مامانی دهنم رو بشور مثل میوه شده.
- در حالی که تمام آب میوه رو بدون تعارف و در نظر گرفتن بقیه خورده بود، باباش بهش گفت:خسیس! همه رو خوردی؟ بغض کرد و گفت: من گل بل بابا نیستم چون میگه خبیسم.
- علی رو به خواهری: خواهری از میوه های تابستون هلو کشیده نکردی؟
- پسرم میشه بیای پاهام رو ماساژ بدی؟ نمیام. باشه میرم یه پسر دیگه میارم که پاهام رو ماساژ بده. نه مامان من رو بیار.
- صبح پنج شنبه وقتی از خواب بیدار شد.رو به من: مامان امروز اداره نرفتی. همه خونه ایم ولی بابا نیست، مامان عشقت نیست.
آویسا در حال تماشای تلویزیون و برنامه ضرب المثل. من روبه ایشان که دخترم این برنامه مفید وسعی کن یاد بگیری ضرب المثل ها و داستانشون رو. آویسا : مامانی من یاد می گیرم.
واقعاً؟ حالا بگو ضرب المثل دیروز چی بود. آویسا: کلاغ رفت آواز خوندن کبک رو یاد بگیره پرواز کردن خودش رو فراموش کرد.
آفرین دخترم.
تازه مامان شعرش رو هم بلدم. واقعا؟ در حالی که در ذهنم داشتم به شعرهاش فکر میکردم گفت: حافظ از مشرب قسمت گله نااانصافی ست طبع چون آب و غزل های روان ما رابس.
واقعا برام شگفت آور بود. وقتی به مربی مشاعره ش گفتم منقلب شده بود و تنها گفت: خداروشکر من رسالتم رو انجام دادم.
بعد از اومدن از مراسم روز کارمند نمونه و اهدای جوایز به کارمندان نمونه اداره،
آویسا : مامان قربون شکلت برم که برنده نشدی جایزه بگیری ناراحت نباش.








یکشنبه 11شهریور1397 

